تبليغاتX
ایستگاه متروک
بعد ازینکه ماهها خودم را سرزنش کردم برای این انفعال و بیهودگی..برای این حاشیه بودن و استیصال!....امروز به نتیجه ی مهمی رسیدم :  در شرایطی که" دقیقا در مرکز فاجعه باشی و افکار و عقاید مرتجعانه و فاقد منطق مثل گازهای سمی تنفست را سخت کرده باشد"همینکه میفهمی  و می بینی بسیار هنر بزرگی ست .. گرچه کاری از دستت بر نیایید..گرچه بسته باشد پایت!!

 

این جهنم دره را نگه داشتم واسه چس ناله هام!لطفا مزاحم نشوید و نظرهای حکیمانه تان را بگذارید برای عمه ی محترمه

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:21  توسط گلچهره 
ده روز نفس کشیدن تو هوای پایتخت وطنم بی نهایت لذت بخش بود این سفر آخری!

اصلا تهران رنگ و روی دیگه ای داشت

برخلاف همیشه تهران را دوست داشتم..وقتی سه شنبه شب از سینما تک و تنها بیرون زدم و بی هدف تا میدون ولی عصر پیاده راه رفتم و بارون فوق العاده ریز قشنگ روحمو جلا میداد به هیچ فکر نمی کردم جز اینکه چرا شهر من کلاغ نداره؟

چرا بچگی هام خالی از خاطره ی آدم برفی بود و بیاد کلاغای خونه ی اولدوز افتادم..

یادمه سیزده سالم بود و یک کتاب خوندم به " اسم داداش جان کی بر می گردی "..گمونم از اقای درویشیان بود

سالهای سال است که اون بغض دلتنگی را که موقع خوندن کتاب تجربه کردم با خودم به دوش کشیدم تا امروز که با دستگیر شدن بچه های خوب این مملکت دوباره اون حس و حال لعنتی واسم تداعی شده

من نگرانم ریرا جان..نگران  همه ی پرنده های در بند شده!

 

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 10:20  توسط گلچهره 

شیشه هارو بده بالا!

صدایش را که آروم زمزمه می  کنه:من میخوام برگردم به کودکی را ول بده تو ماشینو ........!

سیگارتو آتیش کن...هیشکی نیست..میتونی هق هق گریه تو رها کنی..کفش برگشت کوچیکه برامون!

چرا؟

ناممکن!

محال!

کاش مرگ خط عبوری از همه ی ناممکن ها و محال ها باشه!

 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت 16:29  توسط گلچهره 
یکی نیست بگه الاغ!

تو که با از دست دادن هرچیز کوچیکی مدت ها همه ی لحظه های خوبت به گا میره واسه چی فرت فرت به عمد از دست می دهی هرچه به فلاکت بدست آوردی؟

با همه ی اخلاق نچسب و سگ مزاجی  ت با یکی دوست میشی..هرچه داری را درطبق خریت میذاری نثارش می کنی و آنچنان مهر می ورزی که طرف اگر خر هم باشه بالاخره متوجه میشه که تو فقط بوجود اومدی که ملت از گرده ت سواری بگیرن و لاغیر..همینکه حس کردی دلت گرفتار شده یه گهی می خوری که فراریش بدی!..حالا نه فقط آدما!..وبلاگ می نویسی..یکسال..دوسالی بهش وابسته میشی و یک شب رگ خریتت متورم شده می زنی همه چیزو قهوه ای می کنی!چته؟ها؟چته؟......الهی بمیرم!..می فهممت...حیرانی تو..سرگردانی تو!..دلم سیگار می خواد..یه پاکت سیگار و یه فلاسک چای..دلم یه پشت بوم کاهگلی می خواد...دلم بوی کاهگل خیس می خواد و دمپختک مادر بزرگ..دلم پارچ پلاستیکی پر از آب یخ اون شبای گرمو عزیزو می خواد..انگار سی ساله که تشنه م..س ساله که کسی نوازشم نکرده..سی ساله که آسمون را ندیدم..آسمون کودکی کجا..آسمون حالا کجا؟..دلم عشق های کودی ام را می خواهد..دلم بابامو می خواد..این پنج شنبه هم نیومدم پیشت بابا !سگ بزرگ می کردی وفاش بیشتر از من بود..باور کن!..امشب هم یکی دیگه پرید!..تنها کسی که ثابت کرده وجود مزخرف خودمو بی هیچ دلیل و شرط و شروطی می خواد  کسیه که دم به دم ازمن آزار می بیند!به ت..مم!..حوصله ندارم به کسی فکر کنم.خب نماند که نبیند!..ولی نه!گناه داره حیوونی..یه جورایی شبیه خودمه..بدبخت رفاقتو محبته...کسی که هیچ وقت نبینیش و اینقدر دوستت داشته باشه احتمالا نسلش منقرض شه و باید فوری ببریم تحویل موزه بدیمش!

"خاک برسرت که لیاقت نداری!...حقت اینه که......................... "

اراجیفمو امشب تموم می کنم..تا فردا و هذیانی دگر خودمو به خدایم می سپارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 22:43  توسط گلچهره 
هر وقت تصمیم گرفتی که کسی را آزار بدی یک لحظه..فقط یک لحظه با خودت فکر کن شاید این بنده ی خدا بعد از روزها بلکه هم ماهها یه دلخوشی کوچیک پیدا کرده.تو خیال کن یه اتفاق خوب!

ببین با اون اذیت تو چطور همه چیز به فاک خواهد رفت؟

اصلا ماها به چه حقی همینجور یهو...بی هوا..بی خبر..یه عالمه غم را تو سر یکی آوار می کنیمو به ت...ممان  نیست که چه به روزش آوردیم؟

هووووووووووووووی

تو که خدای منو قبول نداری و اگه یک روز شاش بندبشی امام زاده ای نیست که دخیل نبندی.آره با تو ام!

وقتی طعم بخشش..گذشت و مهرورزی را نمیدونی گه می خوری وقتی تو دردسر می افتی خدای منو صدا میزنی!

تو حاضر نبودی با همه حقارت ها و ضعف هات همنوع خودتو ببخشی..اونوقت  خدای منو که روزانه میلیون ها انگل مثل تو را صبورانه نگاه می کنه  و دم بر نمی آره  را به چالش می کشی؟

دنیای ت..می

آدمای ت...می!

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1388ساعت 21:18  توسط گلچهره  | 
هنوز تب دارم...یک لیوان چای تلخ و سیگار..صبحم اینگونه آغاز شد:با بغض

چه مرگت شده باز دختر؟چته؟ها؟

چشات شده قد یه کشمش کوچیک و زیر چشات گود افتاده..رحم کن بانو..

نمیتونم!نمیشه!

پاییز منو دیوانه می کنه..پاییز عاشقم می کنه..مستم میکنه..غمگینم میکنه..بغض بهم میده و دوستش دارم

دلم سجاده می خواد..نماز نه!

فقط سجاده

بوی تربت..بوی حرم...با یه تسبیح که ندونی عطر کدوم دست تا قیامت معطرش کرده

یه مشت شکوفه ی باهارنارنج که هیچ وقت پژمرده نمیشن

انگار که خود خدا مراقبه!

چادر نمازم کو؟

گمش کردم!

وای برمن.چادر نمازم را گم کرده ام...خدایم را..پشت و پناهم را! به آغوش امن کی پناه ببرم وقتی که تورو ندارم؟کجا برم خدایا؟

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط گلچهره 
وقتی قلبت درد میگیره از بس که غصه داره...وقتی که بغض داری و نباید فریاد بکشی بلکه خفتگان همین دور و اطراف بدخواب شوند!

 

وقتی دلت نمیخواد ببینی..دلت خواب می خواد..مرگ می خواد

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم!

تب دارم..بیمارمو خبرهای بد هم که قوز بالا قوز خواب خوش را ازمن گرفته..اعدام..ترور...تصادف..تجاوز..خشم دارم..از چی؟از کی؟

کاش آدم معتقدی بودم می انداختم گردن خدا خودم را راحت می کردم(توکل کن..راضی باش به رضای او...)

کدوم رضایت؟کدوم تقدیر؟

حاضرم قسم بخورم اگه وجود داشته باشه الان خودش هم دلش خونه!

آره؟دلت خونه خداجونم؟

دل تو هم غم داره؟با چه زحمتی خلق می کنی...مراقبی..آسمان و زمینو در اختیارش میگذاری که رشد کنه..رعنا بشه..فکر کنه..بعد وقتی میبینی پرپر میشه چه حالی داری؟

ها خدا جونم؟

چرا حرف نمی زنی؟

خسته م کردی لعنتی

چقدر سکوت؟

چیو می خوای ثابت کنی؟

که قادر مطلقی؟

که صبرت زیاده؟

بگو که دروغ می گن!که رضای تو این نیست..که تو راضی نیستی!

که تو هم درد می کشی

وقتی بدونم تو هم غم داری و می تونیم من و تو

فقط من و تو سر بذاریم رو شونه ی هم و تا قیام قیامت اشک بریزیم آروم میشم

 

یه اشتباه!..یه لغزش دست تقدیر..یه لرزش دست پیر پیشانی نوشت!یه حرکت غلط مهره ها ببین چطور به فاک میده عمر آدمو!...آدمی که خیر سرش فقط یکبار بدنیا میاد!...بشرطی این زندگی لعنتیو تحمل می کنیم که خود شخص خدا بعدا بنشیند یک توضیح منطقی بدهد بابت این ...................!!

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:11  توسط گلچهره 
اینجا را دوست دارم..این آهنگ..این حس و حالو که می برتم به دور دست ها!

:به خیال!

به عشق هایی که مثل قاب عکسی قدیمی و خاک خورده منتظرند  غبارشان بزدایی تا حرفها بگویند از دلتنگی...از بی مهری..از رنج!

 

 

 توایرانی!توچون جانی!تو بستانی!توسرتاپاگلستانی!سرای عندلیبان خوش الحانی !بهاراندربهارانی!تویکتادُر دورانی!توهم اینی وهم آنی!چرااینگونه می مانی؟که گویی رهنمونی سوی ویرانی!توطوفانی,توجوشانی,خروشانی,تورخشانی,درخشانی,کنام ومهدشیرانی,عقابان را توجولانی,چرااینگونه نالانی؟مگرداری به قلبت تیر،پیکانی؟توایمانی,تودرمانی,توبردلهاگل افشانی,تونوشین جام مستانی,تویی آن خاک روحانی,چرااینسان پریشانی؟مکرچون ماتوهم ویران و هجرانی؟ توایرانی,زخوزستان کشیده تاخراسانی ,زآذربایجان تابحرعمانی ,به قامت سرو را مانی,زهرمز تا به گیلانی,درون راچون صدف مانی,هزاران گوهر وکانی,ولی افسوس گریانی,زدست کینه توزانی به ظاهرچهره روحانی!دریغاخوان دزدانی!فرودر کام دیوانی!به دندان پلنگانی!به دست زهدپوشانی!به سان گوی وچوگانی گرفتاررقیبانی,جوانانت به زندانی وپیرانت پی نانی,زهرسواز پی ات حرفی وبهتانی,,, ببندای هموطن عهدی و پیمانی !! بر آزادی اش تاپای جان مانی ,رسدازسوی حق هم لطف یزدانی,که تا روشن کنیم این شام ظلمانی

اشکان منفرد

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:35  توسط گلچهره