تبليغاتX
ایستگاه متروک

شیشه هارو بده بالا!

صدایش را که آروم زمزمه می  کنه:من میخوام برگردم به کودکی را ول بده تو ماشینو ........!

سیگارتو آتیش کن...هیشکی نیست..میتونی هق هق گریه تو رها کنی..کفش برگشت کوچیکه برامون!

چرا؟

ناممکن!

محال!

کاش مرگ خط عبوری از همه ی ناممکن ها و محال ها باشه!

 

+ نوشته شده در  یکم آبان 1388ساعت 16:29  توسط گلچهره  | 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:50  توسط گلچهره  | 
 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1387ساعت 10:30  توسط گلچهره  | 

روزهای خوبی نیست

خبرهای مزخرفی میشنویم و میبینیم

کانال تلویزیونو عوض میکنم....بی خبری محض!..نمی شود...نگرانم..دلم می سوزد

باز بر میگردم کانال های وطنی

جنایات پایان ناپذیر بشر..حالا اینور نصف واقعیتو  نشون میده و احمقانه جانبداری میکنه

چه اهمیتی داره واقعا؟مهم رنجی ست که بشر میکشه ...چه فرقی می کنه فلسطینی باشه یا اسرائیلی؟

 مهم اینه که مردم بیگناه در غزه... و حتی  در اسرائیل کشته می شوند...نه ! قتل عام می شوند

 

امروز خشم و بغض گلویمان را به درد آورده...دلمان را!!

  

خدایا میدونم که ازین فجایع ازین حماقت مخلوقت..ازین همه درد ککتان هم نمیگزد که در خداسال خلقت بشر از قابیل تا امروز کم ندیده ای .......ولی اینهمه  درد اینهمه جنایت را میبینی و حواله کردی به جهان باقی خیال کردی کسی از تهدیدهات باکیش هست؟ یه کاری بکن ای قهار!..........اینهمه پیامبر عرب و عجم و عبری و مصری فرستادی!افاقه نکرد........تازه بهانه دستمان داد که بنام همان فرستادگانت همدیگر را تکه پاره کنیم..البت تو بهتر میدانی که هیچکس دلش نه برای محمدت سوخته نه موسی ت!

 

خدایا هشدار میدهم خودت کاری بکن

نه، التماست میکنم.....خب لامصب تمومش کن.....منتظری دیگه چی ببینی؟

چیو میخوای ثابت کنی؟

که بشر از همه ی حیوانات پست تر است؟به کی؟به بشر؟نمیفهمه..نمیفهمیم...تمومش کن لامصب

 

 

پ.ن۱- کارگرای ساختمون پشتی که هرروز با  موزیکای شیش و هشتشون......خواب را بر ما حرام میکردند از کله ی سحر  نوای مداحی از ضبط  صوتشون میاد......استثنائا  امروز دیگه دلم نمیاد   بهشون گیر بدم!

پ.ن۲- دلم آتش گرفت برای نماینده ی کلیمیان در مجلس.....حضار نان به نرخ روز خور حتی اجازه نمیدادند متنی که خود برایش دیکته کرده بودند را  بخواند!..مرگ بر اسرائیل!.....کاش یادشان نمیرفت آنچه که برهمین اقلیت مظلوم طی جنگ ویرانگر دوم رفت

 

+ نوشته شده در  دهم دی 1387ساعت 3:38  توسط گلچهره  | 

 

+ نوشته شده در  هفتم دی 1387ساعت 19:33  توسط گلچهره  | 

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1387ساعت 8:25  توسط گلچهره  | 

 


 

-وقتی همه ی عطرای دنیا نتوانند بوی تعفن وجودت را کمی کمتر کنند!! 

و وقتی همه ی پاک کننده ها نتوانند لکه ی ننگی را که بر روحت نهاده ای بزدایند.........!

 

-کاش میشد آدم خودشو ترک کنه...اصلا  کاش خدا بجای اینهمه خط و نشون کشیدن!...اجازه میداد هرکس واقعا از خودش ناراضیه یکبار دیگه شروع کنه.....

+ نوشته شده در  دهم آذر 1387ساعت 5:15  توسط گلچهره  | 

                                                ارضی نیست!!

                        (همه طول است و تفصیل!)

 

فیلسوفان می توانند به ما بگویند که آنچه جهان درباره ی ما می اندیشد مهم نیست....که هیچ چیز جز آنچه واقعا هستیم اهمیت ندارد

اما فیلسوفان چیزی نمی فهمند!!

 تا وقتی ما با دیگران زندگی میکنیم ،ما تنها آن چیزی هستیم که اشخاص دیگر مارا چنان می بینند

 فکر کردن به اینکه دیگران ما را چگونه می بینند و تلاش برای اینکه تصویر ما حتی الامکان جذاب باشد نوعی تلبیس و فریب کاریست

 آیا عشق بدون آنکه با دلواپسی تصویرمان را در ذهن معشوق دنبال کنیم امکان دارد؟وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوب مان چگونه دیده می شویم معنایش اینست که دیگر عاشق نیستیم!!

 باور داشتن به اینکه تصویر ما فقط یک توهم است که خود ما را همچنان گوهری مستقل از چشمان دیگران پنهان می دارد سادگی محض است..............یگانه واقعیت این است که توصاحب تصویرت نیستی!

 ابتدا میکوشی خودت آن را رنگ آمیزی کنی بعد میخواهی دست کم بران نظارت داشته باشی.......اما بیهوده است:یک عبارت ناجور(یا قضاوتی عجولانه! )کافی ست که تو را برای همیشه به صورت یک کاریکاتور بدبخت و بی ارزش درآورد!! 

+ نوشته شده در  ششم آذر 1387ساعت 18:18  توسط گلچهره 

 ذهن کور

(غالبا رویدادها معنایی کاملا متفاوت با معنای موجود در ذهن کور پدید آورندگان دارد، آنها اغلب دستورهایی در جامه مبدل و صادر شده از بالا هستند، و آدمهایی که این رویدادها از طریق آنها اتفاق می افتد پیام آوران نادان اراده ی عالیتری هستند که حتی به وجود آن ظن نمی برند!)

 

میلان کوندرا

 

+ نوشته شده در  ششم آبان 1387ساعت 21:45  توسط گلچهره  | 

حس میکنم دستهای کوچکی در سرم هست که گاه با شیطنت افکارم را بهم میریزند..

مثل پازلی که واژگون شده و... درهم و برهم

هر تکه از این پازل میتونه خاطره ای باشه:غمی باشه کهنه....زخمی باشه تازه.

.شایدم عشقی قدیمی و ...نمیدونم...هیچی نمیدونم

 دستهای کوچک...دستهای کوچک بیرحم!گاهی آروم آروم به افکار تکه پاره ام  به میل خودشون نظم میدن..یه نظم ظالمانه!

....

این روزا دستها بیکار نشسته ن.....شکل نمیدن...همونجور آشفته و سر در گم رهام کردن  ......گمونم دیگه حس ندارن...غلط نکنم از بس منو بهم ریختن لمس شدن حیوونکیا!

..

به ذهنم فشار میارم.....دستارو صدا میزنم(التماس به دشمن؟)....چشمامو میبندم ....اولش مثل جنگ های تن به تن ...جنگای صلیبی..دین ضد دین..خدا ضد خدا...!

شایدم یه کارناواله...آدمکای پرسروصدا....چه جیغای شادمانه ی دروغینی!!........همه تو هم می لولن....هیچ کدوم سر جای خودش نیست...خاطرات بد دارن خاطرات خوبو تکه تکه میکنند....نفرت داره عشقو چال میکنه(قابیل؟).....پدرم داره صدام میزنه:

مرگ درو از پاشنه کند..کجایی دختر؟!!

 

آهااااااای دستای بیرحم،...... کمکم کنید!!!

سردردم عود میکنه...حالت تهوع...سرگیجه....سرگیجه.....

نکنه مسخ شدم؟شایدم شیزوفرنی؟یا اسکیزوفرنی؟وای دلم فرنی میخواد....

نه فرنی دوست ندارم...دلم شله زرد میخواد...شله زرد؟...

آره...دلم ایمان میخواد

فقط وقتی تنها میشی  یاد خدا می افتی بی دین؟

چیکار کنم؟تو دیگه سرکوفت نزن .دلم میخواد چادرمو سر کنم..دو رکعت نماز....بعد زودی پررو بشم از خدا یه چیزی بخوام

خجالت نمیکشی؟بعد از چن سال اومدی..حالا چی میخوای ازش؟

چی میخوام؟...چی میخوام.....چی میخوام!

آخ یادم اومد....دستای کوچولو....خدایا دستای کوچولو رو دستور بده به ذهنم سرو سامون بدن...من از آشفتگی وحشت دارم...از دیوونه شدن میترسم!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوم آبان 1387ساعت 13:36  توسط گلچهره  | 
به لطف یزدان و بچه ها این پست را نیزحذف نمودیم!

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:27  توسط گلچهره  | 

من و دلتنگی هایم

 

حالا که چمدانم را این همه سنگین و بی کلید بسته ام

تازه می پرسی کجا ، چرا، از چه سبب!؟

یعنی تو داستان دلبستگی های مرا

به همین چیزهای معمولی ندانسته ای، نمی دانی؟

لااقل یک بفرمای ساده، یک سکوت!

 

دلم به جا نیست

پایم به راه نمی آید

من هنوز چیزهای بسیاری هست

که دوستشان دارم.

 

من بعد از هزار سال تمام

باز مرده ام به خانه بر خواهد گشت، بر می گردم

نمی گذارم شب های ساکت پاییزی

تو از هول و ولای لرزان باد بترسی...بابا!

هر کجا که باشم

باز کفن بر شانه از فرصت مرگ می گذرم، می آیم

 

 

پتوی چهار خانه ی خودم را

تا زیر چانه ات بالا می کشم، می بویمت

و بعد.....یک طوری پرده را کنار می کشم

که باد از شمارش مردگان بی گورش

نفهمد که یکی کم دارد!

 

(از سروده های سید علی صالحی)

 

 

 برای پدرم که سخت دلتنگشم

 

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1387ساعت 16:43  توسط گلچهره  | 

.

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط گلچهره  | 

 

 

                          - و دیگر اسمان را نخواهی دید.......

 

-خوک گردن کلفتی دارد! ....برای همین نمیتواند سرش را راحت تکان دهد.خوک تنها حیوانی ست که قادر به دیدن اسمان نیست ...به خاطر گردن کلفتش!!

و از همین رو نجس است.نه به خاطر ژنتیک...نه به خاطر خوردن مدفوع....نه به خاطر .............

فقط  به این دلیل که نمی تواند آسمان را ببیند تا ابدالدهر نجس خواهد ماند

 

 

خطوطی از  بیوتن (بی وطن)

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1387ساعت 14:4  توسط گلچهره  | 
چند روزیست که همه چیز خیلی خوبه....روزگارم بد نیست!!

.

ظاهرا  حضرات ابر وباد و مه و خورشید و فلک طی یک نشست!دارن واسه بخت برگشته ای غیر از من تبانی میکنند!

امیدوارم قرعه ی فالشان بنام تو نباشد

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:39  توسط گلچهره  | 
میگفت:.....من شب ستاره ها را می شمرم  و خواب میبردم

می گفتم: و من  شبها  گناهانم...و اشتباهاتم را میشمرم و ..........خوابم نمیبرد!!

.

 

چرا من با رذالتم.......با حیوان درنده ی درونم مانوس نمی شوم؟!!!!

منکه اسیر ابلیس درون خویشم.....چرا کسی همیشه در من فریاد میزند؟؟

چرا  این اسیر به صدای زنجیر اسارتش  خو نمیگیرد(بیاد حسین عزیزم)

یک کشف بزرگ

بعد از سالیان بسیار....که عمر به جهل  به باد دادم ... تازه فهمیدم که خستگی های مفرط و نارضایتی های مزمنم! نه ازروزگار کج مدارست ونه یار جفاکار !و  نه  دشمن بدسگال!!!!!

من از خودم..اشتباهات همیشگی ام....بدخلقی هایم...ترس ها و دروغ هایم!!!

مهربانی های احمقانه و تلخی های حقیرانه ام...بی حوصلگی ها و بیهوده گی هایم خسته ام!

من از خودم خسته ام و چون خود را بیش از همه دوست میداشتم ...گناه به گردن این و آنی می انداختم که خود  خسته بودند!

ولی امروز....من خودم را دوست ندارم!!من از خود بد و پلیدم بدم می اید

من از دست خود بدم خسته ام

دلم برای خود مهربان و آرامم تنگ شده...اصلا روزی من آرام و مهربان بوده ام؟؟

نمی توانم به یاد بیاورم و..... باز میترسم.

من خوب را   به امانت نزد من سپردند       و من ....گم ش کرده ام

وای بر من...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:32  توسط گلچهره  | 
. وقتی محبوب باشی واسه پست سفیدت هم نظر میگذارند!
+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1387ساعت 12:41  توسط گلچهره  |